• Site Rules
  • Contact

 

مــوضوعـات ســایت
رهگیری ثبت نام ها
جدید ترین مطالب
پـنـل کــاربری
لینک دوستان
تاریخ : 5 آذر 1393

 

http://dameshgh.ir/wp-content/uploads/102709.jpg
                                      حضرت رقيه سلام الله علیها جلوه ایی از شكوه و عظمت حماسه عاشورا

 

 

حضرت رقیّه علیها السّّلام در عاشورا

در روایات است: حضرت سکینه علیه السّّلام در روز عاشورا به خواهر سه ساله اى(که به احتمال قوى همان رقیّه علیها السّّلام باشد) گفت: بیا دامن پدر را بگیریم و نگذاریم برود کشته بشود.امام حسین علیه السّّلام با شنیدن این سخن بسیار اشک ریخت و آنگاه رقیّه علیها السّّلام صدا زد: بابا! مانعت نمى شوم. صبر کن تا تو را ببینم. امام حسین علیه السّّلام او را در آغوش گرفت و لب هاى خشکیده اش را بوسید. در این هنگام آن نازدانه ندا در داد که: العطش العطش، فان الظّما قدا احرقنى؛ بابا بسیار تشنه ام، شدت تشنگى جگرم را آتش زده است. امام حسین علیه السّّلام به او فرمود؛ کنار خیمه بنشین تا براى تو آب بیاورم. آنگاه امام حسین علیه السّّلام برخاست تا به سوى میدان برود، باز هم رقیّه دامن پدر را گرفت و با گریه گفت: یا ابه این تمضى عنّا؟ بابا جان کجا مى روى؟ چرا از ما بریده اى؟ امام علیه السّّلام یک بار دیگر او را در آغوش گرفت و آرام کرد و سپس با دلى پر خون از او جدا شد.

آخرین دیدار امام حسین علیه السّّلام با حضرت رقیّه علیها السّّلام

وداع امام حسین علیه السّّلام در روز عاشورا با اهل بیت علیه السّّلام صحنه اى بسیار جانسوز بود، ولى آخرین صحنه دل خراش و جگر سوز، وداع ایشان با دخترى سه ساله بود که ذیلا مى خوانید:هلال بن نافع، که از سربازان دشمن بود، مى گوید: من پیشاپیش صف ایستاده بودم. دیدم امام حسین علیه السّّلام، پس از وداع با اهل بیت خود، به سوى میدان مى آید در این هنگام ناگاه چشمم به دخترکى افتاد که از خیمه بیرون آمد و با گامهاى لرزان، دوان دوان به دنبال امام حسین علیه السّّلام شتافت و خود را به آن حضرت رسانید. آنگاه دامن آن حضرت را گرفت و صدا زد: یا ابه ! انظر الى فانى عطشان.بابا جان، به من بنگر، من تشنه ام شنیدن این سخن کوتاه ولى جگر سوز از زبان کودکى تشنه کام، مثل آن بود که بر زخمهاى دل داغدار امام حسین علیه السّّلام نمک پاشیده باشند. سخن او آنچنان امام حسین علیه السّّلام را منقلب ساخت که بى اختیار اشک از دیدگانش جارى شد. با چشمى اشکبار به آن دختر فرمود:الله یسقیک فانه وکیلى. دخترم، مى دانم تشنه هستى خدا ترا سیراب مى کند، زیرا او وکیل و پناهگاه من است.هلال مى گوید: پرسیدم این دخترک که بود و چه نسبتى با امام حسین علیه السّّلام داشت؟. به من پاسخ دادند: او رقیّه علیها السّّلام دختر سه ساله امام حسین علیه السّّلام است. به یاد لب تشنه پدر آب نخورد!عصر عاشورا که دشمنان براى غارت به خیمه ها ریختند، در درون خیمه ها مجموعا ۲۳ کودک از اهل بیت علیه السّّلام را یافتند.به عمر سعد گزارش دادند که این ۲۳ کودک، بر اثر شدت تشنگى در خطر مرگ هستند. عمر سعد اجازه داد به آن ها آب بدهند. وقتى که نوبت به حضرت رقیّه علیها السّّلام رسید آن حضرت ظرف آب را گرفت و دوان دوان به سوى قتلگاه حرکت کرد.یکى از سپاهیان دشمن پرسید: کجا مى روى؟ حضرت رقیّه علیها السّّلام فرمود: بابایم تشنه بود. مى خواهم او را پیدا کنم و برایش آب ببرم. او گفت: آب را خودت بخور. پدرت را با لب تشنه شهید کردند!حضرت رقیّه علیها السّّلام در حالیکه گریه مى کرد، فرمود: پس من هم آب نمى آشامم.

رحلت حضرت رقیّه سلام الله علیها

محدث خبیر، مرحوم حاج شیخ عباس قمى قدس سره از کامل بهائى(ج ۲ ص ۱۷۹) نقل مى کند که: زنان خاندان نبوت در حالت اسیرى حال مردانى را که در کربلا شهید شده بودند بر پسران و دختران ایشان پوشیده مى داشتند و هر کودکى را وعده مى دادند که پدر تو به فلان سفر رفته است باز مى آید، تا ایشان را به خانه یزید آوردند. دخترکى بود چهار ساله، شبى از خواب بیدار شد و گفت: پدر من حسین علیه السّّلام کجاست؟ این ساعت او را به خواب دیدم. سخت پریشان بود. زنان و کودکان جمله در گریه افتادند و فغان از ایشان برخاست. یزید خفته بود، از خواب بیدار شد و از ماجرا سوال کرد. خبر بردند که ماجرا چنین است. آن لعین در حال گفت: بروند سر پدر را بیاورند و در کنار او نهند. پس آن سر مقدس را بیاوردند و درکنار آن دختر چهار ساله نهادند.پرسید این چیست؟ گفتند: سر پدر توست. آن دختر بترسید و فریاد بر آورد و رنجور شد و در آن چند روز جان به حق تسلیم کرد.سپس محدث قمى(ره) مى فرماید: بعضى این خبر را به وجه ابسط نقل کرده اند و مضمونش را یکى از اعاظم رحمه الله به نظم در آورده و من در این مقام به همان اشعار اکتفا مى کنم. قال رحمه الله:بعضى گفته اند و شاید اتفاق افتاده باشد که در شب دفن آن دختر مظلومه اهل بیت اطهار علیه السّّلام، جناب ام کلثوم علیه السّّلام را دیدند که قرار و آرام ندارد و با ناله و ندبه به دور خرابه مى گردد و هر چه تسلى مى دهند آرام نمى یابد. از علت این بیقرارى پرسیدند، گفت: شب گذشته این مظلومه در سینه من بود، چون بیدار شدم دیدم که به شدت گریه مى کند و آرام نمى گیرد، از سببش پرسیدم، گفت: عمه جان، آیا در این شهر مانند من کسى یتیم و اسیر و دربدر مى باشد؟ عمه جان، مگر اینها ما را مسلمان نمى دانند، به چه جهت آب و نان را از ما مضایقه مى نمایند و طعام به ما یتیمان نمى دهند؟ این مصیبت مرا به گریه آورده و طاقت خوابیدن ندارم.ستاره درخشان شام پدر را در خواب مى بیند صاحب مصباح الحرمین. مى نویسد: طفل سه ساله امام حسین علیه السّّلام شبى از شبها پدر را در عالم رویا دید و از دیدارش شاد گردید و در ظل مرحمتش آرمید و فلک ستیزه جو، این وع استراحت را براى آن صغیره نتوانست ببیند. چون آن محترمه از خواب بیدار شد پدر خود را ندید. شروع به گریه کردن کرد. هر چه اهل بیت علیه السّّلام او را تسلى دادند آرام نشد. سبب گریه از او پرسیدند، آن مظلومه در جواب گفت: این ابى ابتونى بوالدى و قره عینى یعنى کجاست پدر من، بیاورید پدر مرا و نور چشم مرا. پس آن مصیبت زدگان دانستند که آن یتیم پدر را در خواب دیده است، هر چند تسلى دادند آرام نشد. خود اهل بیت نیز منتظر بهانه براى گریه بودند، لذا گریه سکوت شب را شکست. همه با آن صغیره هماواز شده مشغول گریه و زارى و ناله شدند. پس موهاى خود را پریشان نموده و سیلى بر صورتها مى زدند و خاک خرابه را بر سر خود مى ریختند، و صداى گریه ایشان چنان بلند گردید که به گوش یزید پلید کافر رسید.به روایتى دیگر، طاهر بن عبدالله دمشقى گوید: من ندیم آن لعین بودم و اکثر شبها براى او صحبت مى کردم و او را مشغول مى نمودم. شبى نزد آن ملعون بودم و قدرى هم از شب گذشته بود، پس به من گفت: اى طاهر! امشب وحشت بر من غالب است و قلبم در تپش افتاده و دلم از غصه و حزن پر شده، بسیار اندوه و غصه دارم که حالت نشستن و صحبت کردن ندارم. بیا سر من را در دامن گیر و از افعال ناشایسته و گذشت من صحبت من و طاهر گوید: من سر نحس او را در دامن گرفتم. آن لعین به خواب رفت، و سر نورانى سیدالشهدا علیه السّّلام در آن وقت در طشت طلا در مقابل ما بود. چون ساعتى گذشت دیدم که ناگهان پرد گیان حرم محترم امام حسین علیه السّّلام از خرابه بلند شد. آن لعین در خواب و من در اندوه بودم، که آیا چه ظلم و ستم بود که یزید بدماب به اولاد بوتراب نمود؟ به طرف طشت نظر کرده دیدم که از چشمهاى امام حسین علیه السّّلام اشک جارى شده است، تعجب کردم، پس دیدم آن سر انور به قدر چهار ذراع گویا بلند شد و لبهاى مبارکش به حرکت آمده و آواز اندوهناک و ضعیفى از آن دهان معجز بیان بلند گردید که مى گفت: اللهم هولا اولادنا و اکبادنا و هولا اصحابنا. یعنى خداوندا، اینان اولاد و جگر گوشه من هستند و اینها اصحاب منند طاهر گوید: چون این حال را از آن حضرت مشاهده کردم وحشت و دهشت بر من غلبه کرد. شروع به گریه کردن کردم. به بالاى عمارت یزید آمدم که خرابه در پشت آن عمارت بود، خیال مى کردم شاید یکى از اهل بیت رسول خدا صلى الله علیه و آله فوت شده، که مرگ او باعث این همه ناله وندبه شده است. وقتى بالاى قصر رسیدم دیدم تمامى اهل بیت اطهار علیه السّّلام طفل صغیرى را در میان گرفته اند و آن دختر، خاک بر سر مى ریزد و با ناله و فغان مى گوید: یا عمتى و یا اخت ابى این ابى این ابى. یعنى: اى عمه، واى خواهر پدر بزرگوار من، کجاست پدر من؟ کجاست پدر من؟ آن ها را صدا زدم و از ایشان پرسیدم که چه پیش آمده که باعث این همه ناله و گریه شده است؟ گفتند: اى مرد، طفل صغیر سیدالشهدا علیه السّّلام پدرش ‍ را در خواب دیده، و اینک بیدار شده و از ما پدر خود را مى خواهد، هر چه به وى تسلى مى دهیم آرام نمى گیرد.طاهر گوید: بعد از مشاهده این احوال دردناک، پیش یزید برگشتم. دیدم آن بدبخت بیدار شده به طرف آن سر، سر حسین بن على علیه السّّلام نگاه مى کند، و از کثرت وحشت و دهشت و خوف و خشیت، مانند برگ بید بر خود مى لرزد. در آن اثنا سر اطهر آن مولا به طرف یزید متوجه شده فرمود: اى پسر معاویه، من در حق تو چه بدى کرده بودم که تو با من این ستم و ظلم نمودى و اهل بیتم را در خرابه جا دادى؟ ثم توجه الراس الشریف الى الله الخبیر اللطیف و قال: اللهم انتقم منه بما عامل بى و ظلمنى و اهلى(و سیعلم الذین ظلموا اى منقلب ینقلبون. یعنى سر مبارک شریف آن حضرت به سوى خداوند خبیر و لطیف توجه نموده و گفت: خداوندا، از یزید به کیفر رفتارى که با من کرده و به من و اهل بیت من ظلم نموده انتقام بگیر.وقتى یزید این را شنید بدنش به لرزه در آمد و نزدیک بود که بندهایش از یکدیگر بگسلد.پس از من سبب گریه اهل بیت علیه السّّلام را پرسید و سر آن حضرت را به خرابه نزد آن صغیره فرستاد و گفت:سر را نزد آن صغیره بگذارید، باشد که با دیدن آن تسلى یابد. ملازمان یزید سر حضرت سیدالشهدا علیه السّّلام را برداشته به در خرابه آمدند. چون اهل بیت دانستند که سر امام حسین علیه السّّلام را آورده اند، تماما به استقبال آن سر شتافتند و سر امام حسین علیه السّّلام را از ایشان گرفته و اساس ماتم را از سر گرفتند، بویژه زینب کبرى علیه السّّلام که پروانه وار به دور آن شمع محفل نبوت مى گردید. پس ‍ چون نظر آن صغیره بر سر مبارک افتاد پرسید: این سر کیست؟ گفتند: این، سر مبارک پدر توست. پس آن مظلومه آن سر مبارک را از طشت برداشت و در برگرفت و شروع به گریستن نمود و گفت: پدر جان، کاش من فداى تو مى شدم، کاش قبل از امروز کور و نابینا بودم، و کاش مى مردم و در زیر خاک مى بودم و نمى دیدم محاسن مبارک تو به خون خضاب شده است. پس این مظلومه دهان خود را بر دهان پدر بزرگوار خود گذاشت و آن قدر گریست که بیهوش شد.چون اهل بیت علیه السّّلام آن صغیره را حرکت دادند، دیدند که روح مقدسش از دنیا مفارقت کرده و در آشیان قدس در کناره جده اش فاطمه زهرا علیه السّّلام آرمیده است.چون آن بى کسان این وضع را دیدند، صدا به گریه و زارى بلند کردند، و عزاى غم و زارى را تجدید نمودند آن دخترى که در خرابه شام از دنیا رحلت فرموده و شاید اسم شریفش رقیّه علیها السّّلام بوده، و از صبایاى خود حضرت سیدالشهدا علیه السّّلام بوده چون مزارى که در خرابه شام است منسوب به این مخدره و معروف به مزارست رقیّه علیها السّّلام است. دختر حضرت سیدالشهدا علیه السّّلام و وفات او در خرابه شام و مکالماتش ‍ با حضرت زینب علیه السّّلام و رحلت او و غسل دادن زینب و ام کلثوم علیه السّّلام او را و آن کلمات و اخبار که از آن صغیره نوشته اند، که سنگ را آب و مرغ و ماهى را کباب مى کند و معلوم است حالت حضرت زینب علیه السّّلام چه خواهد بود. نوشته اند آن دختر سه ساله بود بعضى نامش را زینب و بعضى رقیّه علیها السّّلام و بعضى سکینه علیه السّّلام دانسته اند.و عده اى نوشته اند به دستور یزید، عمارتى ساختند و واقعه روز عاشورا و حال شهدا و اسیرى اسرا را در آنجا نقش کردند و اهل بیت علیه السّّلام را به آنجا وارد کردند، و اگر این خبر مقرون به صدق باشد حالت محنت اهل بیت علیهم السّّلام در مشاهدات این عمارات جز حضرت احدیت نخواهد دانست.

سخن گفتن سر بریده امام حسین علیه السّّلام

آیه الله العظمى میرزا حبیب الله شریف کاشانى(متوفا۱۳۴۰قمرى) مى نویسد:زنی از زنان شام سنگى برداشت و به سر مقدس امام حسین علیه السّّلام زد و حضرت از بالاى نیزه فرمود:اناالمظلوم. نیز نقل مى کند: حضرت زینب کبرى علیه السّّلام توجه به سر بردار نمود، حضرت به وى فرمود:یا اختاه اصبرى فان الله معنا. یعنى خواهر جان، صبر کن که خدا با ماست.در سر الاسرار نوشته حاج شیخ عبدالکریم(ص ۳۰۶)، و نیز منهاج الدموع ص ۳۸۵ و کتاب عوالم(ص ۱۶۹) آمده است که منهال گفت:سوگند به پرودگار، دیدم سر امام حسین علیه السّّلام در شهر شام بالاى نیزه مکرر مى فرمود: لاحول و لاه قوه الا بالله سر امام حسین علیه السّّلام با دخترش – رقیّه علیها السّّلام – سخن مى گوید در کتاب بحر الغرائب، جلد ۲، قریب به این مضامین مى نویسد: حارث که یکى از لشگریان یزید بود گفت: یزید دستور داد سه روز اهل بیت علیه السّّلام را در دم دروازه شام نگاه بدارند تا چراغانى شهر شام کامل شود.حارث مى گوید: شب اول من به شکل خواب بودم، دیدم دخترى کوچک بلند و نگاهى کرد. دید لشگر از خستگى راه خوابیده اند و کسى بیدار نیست، اما فورا از ترسش بازنشست و باز بلند شد و چند قدم آمد به طرف سر امام حسین علیه السّّلام که بر درختى که نزدیک خرابه دم دروازه شام آویزان بود. آرى، به طرف آن درخت و سر مقدس آمد و از ترس ‍ برگشت، تا چند مرتبه. آخر الامر زیر درخت ایستاد و به سر مقدس امام حسین علیه السّّلام پایین آمد و در مقابل نازدانه قرار گرفت و رقیّه سلام الله علیها گفت: السّّلام علیک یا ابتاه و امصیبتاه بعد فراقک و اغربتاه بعد شهادتک بعد دیدم سر مقدس با زبان فصیح فرمود: اى دختر من، مصیبت تو و رجز و تازیانه و روى خار مغیلان دویدن تو تمام شد، و اسیریت به پایان رسید. اى نور دیده، چند شب دیگر به نزد ما خواهى آمد آنچه بر شما وارد شده صبر کن که جز او مزد او شفاعت را در بردارد. حارث مى گوید: من خانه ام نزدیک خرابه شام بود، از اینکه حضرت به او فرموده بود نزد ما خواهى آمد منتظر بودم کى از دنیا مى رود، تا یک شبى شنیدم صداى ناله و فریاد از میان خرابه بلند است، پرسیدم چه خبر است؟ گفتند: حضرت رقیّه علیها السّّلام از دنیا رفته است. ^(۲۹۴) نیز حجت الاسلام صدر الدین قزوینى در جلد دوم کتاب شریف ثمرات الحیوه، به سند خود آورده است: حضرت رقیّه علیها السّّلام لب خود را بر لب پدرش امام حسین علیه السّّلام نهاد و آن حضرت فرمود: الى، الى، هلمى فانا لک بالانتظار. یعنى اى نور دیده بیا بیا به سوى من، که من چشم به راه تو مى باشم، و در اینجا بود که دیدند حضرت رقیّه علیها السّّلام از دنیا رفت.

خرابه شام، زندان اهل بیت سیدالشهدا علیه السّّلام

در روایت مرحوم صدوق از آن خرابه، تعبیر به محبس(زندان و بازداشتگاه) شده است، زیرا آن ها در آنجا محصور بودند و اجازه نداشتند به جاى دیگر بروند. وى مى نویسد:ان یزید امر بنسا الحسین علیه السّّلام فحبس مع على بن الحسین فى محبس لایکنهم من حر و لا قر، حتى تقشرت وجوههن همانا یزید دستور داد که اهل بیت امام حسین علیه السّّلام را همراه امام سجاد علیه السّّلام در محلى حبس کردند. آن ها در آنجا نه از گرما در امان بودند و نه از سرما، تا آنکه بر اثر آن صورتهایشان پوست انداخت. معروف این است که حضرت رقیّه علیها السّّلام در همین خانه یا بازداشتگاه به شهادت رسیده است. در مورد مدت توقف اهل بیت علیه السّّلام در خرابه، به اختلاف نقل شده، به طورى که نمى توان براى آن تعیین وقت کرد.هرگاه ورود اهل بیت علیه السّّلام به شام را طبق گفته مورخان، آغاز ماه صفر بدانیم و شهادت حضرت رقیّه علیها السّّلام را در پنجم آن، نتیجه مى گیریم که حضرت رقیّه علیها السّّلام خود چهار روز در آن خرابه سر برده است. همچنین در مورد دشوارى وضع خرابه، غیر از آنچه گفته شد، مطالب دیگرى نیز نقل شده است. از جمله اینکه، دیوار آن خرابه کج شده و در حال خراب شدن بود.نیز امام سجاد علیه السّّلام فرمود: هنگامى که ما را به خرابه شام قرار دادند، در آنجا انواع رنجها را بر ما روا داشتند.روزى دیدم عمه ام، حضرت زینب علیه السّّلام دیگى بر روى آتش نهاده است، گفتم: عمه جان این دیگ چیست؟ فرمود: کودکان گرسنه اند، خواستم به آن ها وانمود نمایم که برایشان غذا مى پزم و بدین وسیله آنان را خاموش سازم.نیز نقل شده است: آن ها مکرر آب و نان از حضرت زینب علیه السّّلام طلب مى کردند، حتى بعضى از زنان شام ترحم کرده براى آن ها آب غذا مى آوردند. به این ترتیب مى بینم حضرت زینب علیه السّّلام افزون بر آن همه داغ و رنج اسارت، در چنین مکانى جاى نداشت و سرانجام نیز غریبانه با شهادت جانسوز حضرت رقیّه علیها السّّلام روبرو شد.

گفتگوى زن غساله با زینب کبرى علیه السّّلام

در نقل دیگر آمده است: هنگامى که زن غساله، بدن حضرت رقیّه علیها السّّلام را غسل مى داد، ناگاه دست از غسل کشید و گفت: سرپرست این اسیران کیست؟ حضرت زینب علیه السّّلام فرمود: چه مى خواهى؟ غساله گفت: این دخترک به چه بیمارى مبتلا بوده که بدنش کبود است؟ حضرت زینب علیه السّّلام در پاسخ فرمود: اى زن، او بیمار نبود، این کبودیها آثار تازیانه ها و ضربه هاى دشمنان است.طبق بعضى روایات، بعد از رحلت حضرت رقیّه علیها السّّلام یزید دستور داد چراغ و تخته غسل را ببرند، و او را با همان پیراهن کهنه اش کفن کنند.زنان شام ازدحام کردند و در حالیکه سیاه پوش شده بودند براى بدرقه اهل بیت علیه السّّلام از خانه ها بیرون آمدند. صداى ناله و گریه آن ها از هر سو شنیده مى شد و با کمال شرمندگى با اهل بیت علیه السّّلام وداع نمودند، و با کاروان اهل بیت علیه السّّلام پیدا بود، مردم شام گریه مى کردند. زینب کبرى علیه السّّلام از این فرصت استفاده هاى بسیار کرد. از جلمه اینکه هنگام وداع، ناگاه سر از هودج بیرون آورد و خطاب به مردم شام فرمود:اى اهل شام، از ما در این خرابه امانتى مانده است، جان شما و جان این امانت. هرگاه کنار قبرش بروید(او در این دیار غریب است) آبى بر سر مزارش بپاشید و چراغى در کنار قبرش روشن کنید.مداح اهل بیت عصمت و طهارت علیه السّّلام آقاى حاج اسدالله سلیمانى نقل کردند:از مرحوم حسن ذوالفقارى مداح تهرانى و از شاعر اهل بیت عصمت و طهارت علیه السّّلام آقاى حاج غلامرضا سازگار نقل شده است که گفت: از کسى شنیدم این قضیه را نقل کرده است که، براى زیارت حضرت رقیّه علیها السّّلام به شام رفته بودم و یک روز در حرم مطهر ایستاده و مشغول زیارت خواندن مجذوب خود کرد. دیدم مى خواهد یک تکه پارچه سفید را روى ضریح بیندازد ولى نمى تواند. جلو رفتیم و گفتم: دختر جان، چه مى خواهى بکنى؟ لبش را گشود، دیدم آذرى زبان است، با پدر و مادرش ‍ آمده است. گفتم: همه براى حضرت رقیّه علیها السّّلام اسباب بازى مى آورند، تو چرا پارچه آورده اى؟ گفت: پدر و مادرم – و آن ها را نشان داد – به من گفتند حضرت رقیّه علیها السّّلام کفن ندارد، من براى او کفن آورده ام.جناب حجه الاسلام و المسلمین سید عسکر حیدرى از طلاب حوزه علمیه زینبیه شام نقل کردند:در سال ۱۳۵۶ شمسى بعد از نماز کنار ضریح با صفاى حضرت رقیّه علیها السّّلام منظره عجیبى دیدم.پیر مردى ترک از اهالى تبریز را دیدم که به ضریح مطهر چسبیده و هى فریاد مى زند و گریه مى کند. مردم هم که این منظره را مى دیدند گریه مى کردند. یک غوغایى به وجود آمده بود.پیرمرد با زبان ترکى با دختر امام حسین علیه السّّلام صحبت مى کرد و اشک مى ریخت. چون من ترکى بلد نبودم به کسى که زبان ترکى بلد بود گفتم این مرد چه مى گوید؟ گفت او مى گوید: رقیّه جان، مدتهاست اسم نوشته ام و چند سال است که آرزو مى کردم به شام بیایم. تقاضاى من این نیست که بچه ام را شفا بدهى یا وضع دنیوى و مادیم خوب شود یا در قیامت دستم را بگیرى. نه، نه، براى هیچ کدام نیامده ام. تنها آمده ام ببینم حالت چه طور است؟ بدنت خوب شده یا نه؟ آیا آبله پاهایت خوب شده؟ قلبت خوب شده؟ برویم ایران، به تبریز برویم تا آنجا صحن شما را طلا کنم، جان خود را به شما فدا کنم. اینها را مى گفت و گریه مى کرد و متوسل بود.به خودم گفتم کاش این عقیده و اخلاص را من مى داشتم.

 

علامه بیرجندى در کتاب وقایع الشهور والایام به نقل ازریاض القدس گوید: دختر امام حسین علیه السّّلام حضرت رقیّه علیها السّّلام در 5صفر۶۱وفات کرد.

 

 

به کوشش محمدرضاعابدی

 

پي نوشت ها:

1. بحار الانوار، ج 15، ص 39.

2. ترجمه ارشاد مفيد، ج 2، ص 16.

3. سرگذشت جان سوز حضرت رقيه عليهاالسّّلام، ص 9، به نقل از معالى السّّبطين، ج 2، ص 214.

4. سرگذشت حضرت رقيه عليهاالسّّلام، ص 13.

5. زندگانى چهارده معصوم عليه السّّلام مرحوم عماد زاده،ج 1، ص 633 به نقل از اخبار الطول دينورى، ص 262، ابصار العين فى انصار الحسين علیه السّّّلام، ص 368، كشف الغمه، ج 2، ص 216 و عوالم جلد امام حسين علیه السّّّلام، ص 331 از انتشارات مدرسه الامام المهدى.

6. السّّيد رقيه علیه السّّّلام تاليف عامر الحلو، ص 42.

7. ترجمه ارشاد، ج 2، ص 137.

8. على ربانى خلخالى، ستاره درخشان شام حضرت رقيه دختر امام حسين علیه السّّّلام .

9 ـ الارشاد، ج2، ص343.

10ـ محمدي اشتهاردي، محمد، سرگذشت جان سوز حضرت رقيه (عليهاالسّلام)، تهران، انتشارات مطهر، 1380 ه . ش، ص 12.

11ـ جمعي از نويسندگان، موسوعة کلمات الامام الحسين (عليه‏السّلام)، قم، دارالمعروف، چاپ اول، 1373 ه . ش، ص 511.

12 ـ ابن طاووس، ابوالقاسم ابوالحسن بن سعدالدين، اللهوف علي قتلي الطفوف، قم، انتشارات اسوه، چاپ اول، 1414 ه . ق، ص 141؛ اعلام الوري، ص 236،با اندکي تغيير.

13ـ قمي، شيخ عباس، نفس المهموم، تهران، مکتبة‏الاسلامية، 1368 ه . ق، ص 252؛ بحارالانوار، ج 45، ص 115.

14ـ در گفتار برخي ذاکران و واعظان مشهور است که عطيه غلام جابربن عبدالله انصاري بوده، در حالي که اين مطلب تحريف تاريخ است. عطيه عوفي از رجال کوفه و از اصحاب اميرالمؤمنين (عليه‏السّلام) بوده و حتي نام گذاري او نيز هنگام تولدش توسط امام علي (عليه‏السّلام) صورت گرفته است. او پنج امام را درک نموده و در زمان امام باقر (عليه‏السّلام) از دنيا رفت (ر.ک: التستري، محمد تقي، قاموس الرّجال، قم، انتشارات جامعه مدرّسين.

منابع:

سایت حوزه

پورتال آسمونی

http://rabana.ir

http://www.asemooni.com

http://porsemanequran.com

http://esfahanebidar.ir/15228


برگشت
  • نظرات : 0
  • بازدید : 1 009
کاربر گرامی شما هنوز در وبسایت ثبت نام نکرده اید
ما از شما درخواست داریم ثبت نام کنید و با نام کاربری خود وارد شوید.