• Site Rules
  • Contact

 

مــوضوعـات ســایت
رهگیری ثبت نام ها
جدید ترین مطالب
پـنـل کــاربری
لینک دوستان
تاریخ : 24 آبان 1396
موضوع : مناسبت ها

انسان ها در شرافت و کرامت با هم برابرند. معیار امتیاز انسان، به؛ تقوا، فرمان برداری از خدا و عمل شایسته ... شهادت در آخر صفر تسلیت

 

 

حیات سیاسی امام علیه السّلام

 

دوره بیست ساله امامت حضرت رضا علیه السّلام ـ که مقارن با خلافت و زمامداری هارون الرّّشید و پسرانش امین و مأمون بود ـ با حوادث دردآور و ستمگری ها و کینه ورزی های دستگاه خلافت نسبت به پیروان و علویان،همراه بود. در دوران حکومت هارون رشید،امام رضا علیه السّلام حتی لحظه ای از آسیب و انتقام جویی عمال و سرسپردگان حکومت که از هرسو هارون را برای کشتن امام علیه السّلام تحریک می کردند،در امان نماند. حضرت در دوره خلافت مأمون مجبور به عزیمت به خراسان شد و ولایت عهدی بر او تحمیل شد. امام علیه السّلام از دسیسه ها و فریبکاری های مأمون بسیار ناراحت و غمناک می شد و تحمّل آن وضع برایش سخت و طاقت فرسا بود.

 

 

مناظرت علمی امام علیه السّلام

 

 

مأمون،خلیفه عباسی،بارها مجلسی ترتیب می داد و از علما،رهبران و دانشمندان فرقه ها،مذاهب و ادیان مختلف برای مناظره با امام رضا علیه السّلام دعوت می کرد. مأمون با این عمل از یک طرف مقام علمی امام علیه السّلام را می آزمود و از جانب دیگر آرزو داشت که اربابان مذاهب با توانمندی و مهارتی که در مغالطه و جدل داشتند،امام رضا علیه السّلام را مغلوب کنند. امّا امام علیه السّلام بدون توجّه به نیّات مأمون در مناظرات شرکت می کرد و فضیلت و دانایی خود را در علوم گوناگون بر همگان آشکار می ساخت؛ به طوری که هیچ مناظره و مباحثه علمی برپا نشد،مگر این که دانشمندان به دانش برتر او اعتراف کردند.

 

موضع گیری در برابر انحرافات

امام رضا علیه السّلام هرگز در برابر خطاها و انحرافات اعتقادی و اخلاقی مدارا و گذشت از خود نشان نمی داد و رابطه خویشاوندی و نسبی نیز آن حضرت را از نهی از منکر باز نمی داشت و اجازه نمی داد کسی از این رابطه،سوء استفاده کند. امام علیه السّلام در سرزنش زید،برادرش،می فرماید:«تو تا وقتی برادر منی که فرمان بردار خدا باشی».

نماز عید

روز عید فرا می رسد. مأمون از امام رضا علیه السّلام درخواست می کند که نماز عید را با مردم به جا آورد. امام رضا علیه السّلام شرط ولایت عهدی را به مأمون گوش زد می کند،و می فرماید:مرا از نمازگزاردن با مردم معاف دار. مأمون اصرار می ورزد. امام علیه السّلام می فرماید:«من به شیوه ای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله وسلم و امیرالمؤمنین علیه السّلام رفتار خواهم کرد». مأمون می پذیرد.امام عمامه سفید به سر بست و بوی خوش استفاده کرد و عصا به دست گرفت و با پای برهنه حرکت فرمود. چون به در خانه رسید،با صدای بلند تکبیر گفت و انبوه جمعیت با امام علیه السّلام هم صدا شدند. در و دیوار شهر مرو از غریو تکبیر و گریه و فریاد،به لرزه درآمد. مأمون از اوضاع موجود بیمناک شد و پیغام فرستاد که امام به خانه باز گردد،و بدینسان مراسم به انجام نرسید.

حدیث سلسلة الذهب

امام رضا علیه السّلام وقتی وارد نیشابور شد،مورد استقبال بی نظیر نیشابور قرار گرفت. وقتی کاروان به وسط شهر رسید،دو تن از حافظان احادیث نبوی به نام های ابوزرعه رازی و محمّد بن اسلم طوسی به همراه گروه بی شماری از علما و طالبان علم و اهل حدیث،از امام علیه السّلام خواستند رخسار مبارک خود را به آنان نشان بدهد و از زبان خود به آن ها حدیث بگوید. امام علی بن موسی الرّّضا علیه السّلام ضمن جملاتی فرمود:«خداوند سبحان فرموده است:کلمه لا اله الّا اللّه حصار من است،هرکس آن را بگوید به این حصار در می آید و هرکس در این دژ درآید،از عذاب من ایمن باشد.» و بعد از چند قدم حرکت با آواز بلند فرمود:«این شروطی دارد و من از جمله شروط آنم».

کتابهای منسوب به امام رضا علیه السّلام

برخی از متأخران علاوه بر احادیث و اخباری که از حضرت علی بن موسی الرّّضا علیه السّلام روایت کرده اند،کتاب هایی نیز به آن امام علیه السّلام نسبت داده اند،که شایان دقّت و بررسی است؛ از آن جمله می توان از کتاب الفقه الرّّّضوی،رساله ذهبیّه در طب و علل الشّرایع نام برد که حاوی نظریات و افکاری است که امام علیه السّلام به صورت های گوناگون برای مردم بیان فرموده است.

مدح امام علیه السّلام در شعر شاعران

شاعران بسیاری در ستایش حضرت رضا علیه السّلام شعر سروده اند. از جمله آن شاعران«ابو نواس» است که در قرن دوّم هجری از شهرت فراوانی برخوردار بود. روزی حضرت امام رضا علیه السّلام را دید و از او اجازه خواست تا اشعارش را بخواند. آن حضرت اجازه فرمود و او این شعر را خواند:«پاکیزگان و پاک دامنانی هستند که هرجا نام آنان برده شود،باران درود بر آنان فرستاده می شود. آن کس که نسبش به علی علیه السّلام نمی رسد،در این دنیا افتخار و مباهاتی ندارد. خداوند هنگامی که خلایق را آفرید شما پاکان را از میان بشر برگزید. شما برترین آفریدگانی هستید که علم قرآن و محتوای سوره های آن،نزد شماست.»

چند داستان از زندگى امام رضا علیه السّلام

زندگانى حضرت امام رضا علیه السّلام پر است از لحظاتى نورانى و شگفت انگيز كه دل شيفتگان را مى‏برد. چند داستان برگزيده تقديم عاشقان اهل بيت ع:

1. نشانه موى پيامبرصلّی الله علیه و آله وسلّم:مردى از نوادگان انصار خدمت امام رضا علیه السّلام رسيد. جعبه‏اى نقره‏اى رنگ به امام داد و گفت:«آقا! هديه‏اى برايتان آورده‏ام كه مانند آن را هيچ كس نياورده است». بعد در جعبه را باز كرد و چند رشته مو از آن بيرون آورد و گفت:«اين هفت رشته مو از پيامبر اكرمصلّی الله علیه و آله وسلّم است. كه از اجدادم به من رسيده است». حضرت رضا علیه السّلام دست بردند و چهار رشته مو از هفت رشته را جدا كردند و فرمود:«فقط اين چهار رشته،از موهاى پيامبر است».مرد با تعجب و كمى دلخورى به امام نگاه كرد و چيزى نگفت. امام كه فهميد مرد ناراحت شده است،آن سه رشته مو را روى آتش گرفت. هر سه رشته سوخت،اما به محض اين كه چهار رشته موى پيامبرصلّی الله علیه و آله وسلّم روى آتش قرار گرفت شروع به درخشيدن كرد و برقشان چهره مرد عرب را روشن كرد.

2. صحبت گنجشك با امام علیه السّلام

راوى: سليمان(يكى از اصحاب امام رضا علیه السّلام:حضرت رضا علیه السّلام در بيرون شهر،باغى داشتند. گاه‏گاهى براى استراحت به باغ مى‏رفتند. يك روز من نيز به همراه آقا رفته بودم. نزديك ظهر،گنجشك كوچكى هراسان از شاخه درخت پركشيد و كنار امام نشست. نوك گنجشك،باز و بسته مى‏شد و صداهايى گنگ و نا مفهوم از گنجشك به گوش مى‏رسيد. انگار با جيك جيك خود،چيزى مى‏گفت.امام عليه السلام حركت كردند و رو به من فرمودند:«ـ سليمان!... اين گنجشك در زير سقف ايوان لانه دارد. يك مار سمى به جوجه‏هايش حمله كرده است. زودباش به آن‏ها كمك كن!.با شنيدن حرف امام ـ در حالى كه تعجب كرده بودم ـ بلند شدم و چوب بلندى را بر داشتم. آن قدر با عجله به طرف ايوان دويدم كه پايم به پله‏هاى لب ايوان برخورد كرد و چيزى نمانده بود كه پرت شوم.با تعجب پرسيدم:«شما چطور فهميديد كه آن گنجشك چه مى‏گويد؟» امام فرمودند:«من حجت خدا هستم... آيا اين كافى نيست؟!»

3. ميهمان دوستى امام علیه السّلام

راوى: يكى از نزديكان امام رضا علیه السّلام:مرد گفت:«سفر سختى بود. يك ماه طول كشيد».امام رضا علیه السّلام فرمودند:«خوش آمدى!»ـ« ببخشيد كه دير وقت رسيدم. بى‏پناه بودن مرا مجبور كرد كه در اين وقت شب،مزاحم شما شوم».امام لبخند زدند و فرمودند:«با ما تعارف نكن! ما خانواده‏اى ميهمان دوست هسيتم».در اين هنگام روغن چراغ گرد سوز فرو نشست و شعله‏اش آرام آرام كم نور شد. ميهمان دست برد تا روغن در چراغ بريزد،اما امام دست او را آرام برگرداند و خود،مخزن چراغ را پر كرد. مرد گفت:«شرمنده‏ام! كاش اين قدر شما را به زحمت نمى‏انداختم».امام در حالى كه با تكه پارچه‏اى،روغن را از دستش پاك مى‏كرد،فرمودند: ما خانواده‏اى نيستيم كه ميهمان را به زحمت بيندازيم».

4. ابرهاى سياه

راوى: حسين بن موسى:از شما چه پنهان شك داشتم. نه به شخص امام رضا علیه السّلام نه!... فقط باورم نمى‏شد كه واقعا امامان معصوم،بتوانند قبل از اتفاقات از همه چيز اطلاع داشته باشند.آن روز صبح به همراه امام رضا علیه السّلام از مدينه خارج شديم.در راه فكر كردم كه چقدر خوب مى‏شد اگر مى‏توانستم امام را آزمايش كنم.در همين فكرها بودم كه امام پرسيدند:«حسين!... چيزى همراه دارى كه از باران در امان بمانى؟!»فكر كردم كه امام با من شوخى مى‏كند،اما به صورتش كه نگاه كردم،اثرى از شوخى نديدم. با ترديد گفتم:«فرموديد باران؟! امروز كه حتى يك لكه ابر هم در آسمان نيست...»هنوز حرفم تمام نشده بود كه با قطره‏اى باران كه روى صورتم نشست،مات و مبهوت ماندم.سرم را كه بالا گرفتم،زبانم بند آمد. ابرهاى سياه از گوشه و كنار آسمان به طرف ما مى‏آمدند و جايى درست بالاى سر ما،درهم مى‏پيچيدند. بعد از چند لحظه آن قدر باران شديد شد كه مجبور شديم به شهر برگرديم.

5.شربت گوارا

راوى: ابو هاشم جعفرى:به سخنان امام گوش مى‏دادم. هوا گرم بود و آفتاب ظهر،شدت گرما را بيش تر مى‏كرد. تشنگى تمام وجودم را فرا گرفته بود. شرم و حياى حضور امام،مانع از آن شد كه صحبتشان را قطع كنم و آب بخواهم. در هيمن موقع امام كلامش را قطع كرد و فرمودند: ـ«كمى آب بياوريد !»خادم امام ظرفى آب آورد و به دست ايشان داد. امام،براى اين كه من،بدون خجالتّ،آب بخورم،اول خودشان مقدارى از آب را نوشيدند وبعد ظرف را به طرف من دراز كردند. من هم ظرف آب را گرفتم و نوشيدم.نه! نمى‏شد. اصلا نمى‏توانستم تحمل كنم. انگار آب هم نتوانسته بود درست و حسابى تشنگى‏ام را از بين ببرد. تازه،بعد از يك بار آب خوردن درست نبود كه دوباره تقاضاى آب كنم. اين بار هم امام نگاهى به چهره‏ام كردند و حرفش را نيمه تمام گذاشت:«كمى آرد و شكر و آب بياوريد.»وقتى خادم براى امام رضا علیه السّلام آرد و شكر و آب آورد،امام آرد را در آب ريخت و مقدارى هم شكر روى آن پاشيد. امام برايم شربت درست كرده بود. نمى‏دانم از شرم بود يا از خوشحالى كه تشكر را فراموش كردم. شايد در آن لحظه خودم را هم فراموش كرده بودم. با كلام امام رضا علیه السّلام ناخود آگاه دستم به طرف ظرف شربت دراز كردم.ـ شربت گوارايى است. بنوش ابوهاشم!... بنوش كه تشنگى‏ات را از بين مى‏برد.شما امام من هستيد.

6. يكى از دوستان ابن ابى كثير

بعد از شهادت امام موسى كاظم علیه السّلام،همه درباره امام بعدى دچار شك و ترديد شده بودند. همان سال براى زيارت خانه خدا و ديدار بستگانم به مكه رفتم.يك روز،كنار كعبه،على بن موسى الرّضا علیه السّلام را ديدم. با خود گفتم:«آيا كسى هست كه اطاعتش بر ما واجب باشد؟»هنوز حرفم تمام نشده بود كه حضرت رضا علیه السّلام اشاره‏اى كردند و گفتند:«به خداقسم! من كسى هستم كه خدا اطاعتش را واجب كرده است».خشكم زد. اول فكر كردم شايد متوجه نبوده‏ام و با صداى بلند چيزى گفته‏ام. اما خوب كه فكر كردم،يادم آمد كه حتى لب‏هايم هم تكان نخورده‏اند. با شرمندگى به امام رضا علیه السّلام نگاه كردم وگفتم:«آقا... گناه كردم... ببخشيد!... حالا شما را شناختم. شما امام من هستيد».حرف«ابن ابى‏كثير» كه به اين جا رسيد نگاهش كردم... بغض راه گلويش را گرفته بود.

7. آخرين طواف

راوى: موفق(يكى از خادمان امام علیه السّلام ):حضرت جواد عليه السلام پنج ساله بود. آن سفر،آخرين سفرى بود كه همراه با امام رضا علیه السّلام به زيارت خانه خدا مى‏رفتيم. خوب به ياد دارم.حضرت جواد را روى شانه‏ام گذاشته بودم و به دور خانه خدا طواف مى‏كرديم. در يكى از دورهاى طواف،حضرت جواد خواست تا در كنار«حجر الاسود» بايستيم. اولحرفى نزدم،اما بعد هرچه سعى كردم از جا بلند نشد. غم،در صورت كوچك و قشنگش موج مى‏زد. به زحمت امام رضا علیه السّلام را پيدا كردم و هرچه پيش آمده بود،گفتم. امام،خود را به كنار حجر الاسود رساند. جملات پدر و پسر را خوب به ياد دارم.ـ«پسرم! چرا با ما نمى‏آيى؟»«نه پدر! اجازه بدهيد چند سؤال از شما بپرسم،بعد به همراه شما مى‏آيم»-«بگو پسرم!»-پدر! آيا مرا دوست داريد؟»-«البته پسرم»-«اگر سؤال ديگرى بپرسم،جواب مى‏دهيد؟»-«حتما پسرم»-«پدر!... چرا طواف امروز شما با هميشه فرق دارد؟ انگار امروز آخرين ديدار شما با كعبه است».سكوت سنگينى بر لب‏هاى امام نشست. ياد سفر امام به خراسان افتادم. به چهره امام خيره شدم. اشك درچشم امام جمع شده بودم. امام فرزندش را در آغوش گرفت. ديگر نتوانستم طاقت بياورم و....

سؤالى كه فراموش كرده بوديم

8. من چهل و چهار سال دارم

راوى: اسماعيل بن مهران:من و«و احمد بزنطى» در ده صريا در مورد سن حضرت رضا علیه السّلام صحبت مى‏كرديم. از احمد خواستيم كه وقتى به حضور امام رسيديم،يادآورى كند كه سن امام را از خودشان بپرسيم.روزى توفيق ديدار امام،نصيبمان شد. آن موقع،ما،جريان سؤال از سن امام را به كلى فراموش كرده بوديم،اما به محض اين كه احمد را ديد،پرسيد:-«احمد!.. چند سال دارى؟»ـسى و نه سال.امام فرمود:«اما من چهل و چهار سال دارم».

9. به سوى شهر غربت

راوى: سجستانى:روز عجيبى بود. فرستاده مأمون ـ خليفه عباسى ـ آمده بود تا امام را از مدينه به سوى خراسان روانه كند. چهره و حركات امام،همه و همه،نشانه‏هاى جدايى بودند. وقتى خواست با تربت پيامبرصلّی الله علیه و آله وسلّم وداع كند،چند بار تا كنار حرم رسول خدا رفت و برگشت. انگار طاقت جدايى را نداشت.طاقت نياوردم. جلو رفتم و سلام كردم. به خاطر مسافرت و اين كه قرار بود امام به جاى مأمون در آينده خليفه شود،به ايشان تبريك گفتم،اما با ديدن اشك امام،دلم گرفت. سكوت تلخى روى لب‏هايم نشست. امام فرمودند:«خوب مرا نگاه كن!... حركتم به سوى شهر غربت است و مرگم هم در همان جاست... سجستانى!... بدن من در كنار قبر هارون ـ پدر مأمون ـ دفن خواهد شد».

10. گليم كهنه اتاق

راوى: نعمان بن سعد:كنار امير المؤمنين على علیه السّلام نشسته بودم. امام نگاهى به من كردند و فرمودند:«نعمان!... سال ها بعد،يكى از فرزندان من در خراسان با زهر كشنده‏اى شهيد خواهد شد. اسم او مثل اسم من،على است. اسم پدرش هم مانند پسر«عمران»،موسى است. اين را بدان ! هر كس كه قبر او را زيارت كند،خدا تمام گناهان قبل از زيارتش را خواهد بخشيد... به خاطر پسرم على».حرف امام كه تمام شد،سكوت كردم و به گليم كهنه اتاق خيره شدم. با خودم گفتم:«اين درست !... اما من چرا گناه كنم كه به خاطر بخشش،امام رضا عليه السلام را زيارت كنم؟ بايد به خاطر دلم و براى محبتم به اهل بيت علیه السّلام او را زيارت كنم».به امام نگاه كردم. انگار با لبخندش حرفم را تأييد مى‏كرد.

11. در ياد مايى

راوى عبد الله بن ابراهيم غفارى:تنگ دست بودم و روزگارم به سختى مى‏گذشت.يكى از طلبكارهايم براى گرفتن پولش مرا در فشار گذاشته بود. به طرف صريا حركت كردم تا امام رضا علیه السّلام را ببينم. مى‏خواستم خواهش كنم كه وساطت كنند از او بخواهد كه مدّتى صبر كنند.زمانى كه به خدمت امام رسيدم،مشغول صرف غذا بودند. مرا هم دعوت كرد تا چند لقمه‏اى بخورم. بعد از غذا،از هر درى سخن به ميان آمد و من فراموش كردم كه اصلا به چه منظورى به صرياء آمده بودم. مدّتى كه گذشت،حضرت رضا علیه السّلام،اشاره كردند كه گوشه سجاده‏اى را كه در كنارم بود،بلند كنم. زير سجاده،سيصد و چهل دينار بود. نوشته‏اى هم كنار پولها قرار داشت. يك روى آن نوشته بود:«لا اله الا الله،محمّد رسول الله،على ولى الله». و در طرف ديگر آن هم اين جملات راخواندم:«ما تو را فراموش نكرده‏ايم. با اين پول قرضت را بپرداز! بقيه‏اش هم خرجى خانواده‏ات است».

12. كوه و ديگ

راوى: اباصلت هروى:همراه امام وارد«مرو» شديم. نزديك«ده سرخ» توقف كرديم. مؤذن كاروان،نگاهى به خورشيد كرد و رو به امام گفت:«آقا! ظهر شده است».امام پياده شدند و آب خواستند. نگاهى به صحرا كرديم. اثرى از آب نبود. نگران بر گشتيم. اما ازتعجب زبانمان بند آمد. امام با دست‏شان مقدارى از خاك را گود كرده بود و چشمه‏اى ظاهرشده بود.وارد«سناباد» شديم. كوهى نزديك سناباد بود كه از سنگ آن،ديگ‏هاى سنگى مى‏ساختند. امام به تخته سنگى از كوه تكيه دادند و رو به آسمان گفتند:«خدايا!... غذاهايى را كه مردم با ديگ‏هاى اين كوه مى‏پزند،مورد لطفت قرار ده و به اين غذاها بركت عطا كن!»فكر مى‏كنم خدا به بركت دعاى امام،به كوه،نظر خاصّى كرد. چون امام خواستند كه از آن روز به بعد،غذايشان را فقط در ديگ‏هايى بپزيم كه از سنگ آن كوه ساخته شده باشد.روز بعد،پس از كمى استراحت،امام به طرف محلى كه«هارون» ـ پدر مأمونـ در آن دفن شده بود،حركت كردند. مأموران حكومتى جار زدند كه امام مى‏خواهد قبر هارون را زيارت كند،اما امام با يك حركت ساده نقشه‏هاى مأموران را نقش بر آب كرد. آن حركت هم اين بود كه كنار قبر هارون ايستادند و با انگشت،خطى در كنار قبر،كشيدند. بعد رو به ما فرمودند: اين جا قبر من خواهد شد... پیروان ما به اين جا خواهند آمد و مرا زيارت خواهند كرد... و هركس به ديدار قبرم بيايد،خدا لطفش را شامل حال او خواهد كرد.بعد رو به قبله ايستادند و نماز خواندند و با سجده‏اى طولانى،چيزهايى را زير لب زمزمه كردند. اشك در چشمم جمع شده بود.(نعيمه دوستدار)

شهادت انگورهای فاجعه

بامت بلند که دلتنگیت مرا/از هر چه غیر تو بی­زار کرده است. مظلومیّتی وسیع در واپسین لحظه ها. یا عَلِىَّ بْنَ مُوسى الرِّّضا تَوَسَّلْنا بِكَ اِلَى اللّهِ یا اَبَا الْحَسَنِ یا عَلِىَّ بْنَ مُوسى اَیُّهَا الرِّّضا یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ یا حُجَّةَ اللّهِ عَلى خَلْقِهِ یا سَیِّدَنا وَمَوْلینا اِنّا تَوَجَّهْنا وَاسْتشْفَعْنا وَتَوَسَّلْنا بِكَ اِلَى اللّهِ وَقَدَّمْناكَ بَیْنَ...ای امام حق طلبان،ای پناه خسته دلان و ای مقتدای صالحان و رستگاران،شهادت می دهم که تو آمدی تا مردم را،از افتادن در گرداب های فتنه و فریب باز داری و حقیقت را،که در میان غبارهای تیره دروغ و تحریف پنهان مانده بود،آشکار سازی. درود خدا بر تو باد.هان،ای مقتدای صالحان و رستگاران! بگیر و بنوش. این جام شوکران،مُزدِ ولیعهدی توست. انگورهای فاجعه،این بار شرابی دیگرگونه آفریده اند.مام آسمان،فرزند جگر سوخته خویش را به نام،می خواند؛ پاسخی باید داد. کهکشان آغوش گشوده است.کدام مظلومیّت از این وسیع تر؟ گناه بزرگ بخشیده نخواهد شد؛ این که خلیفه خداوند را،ولیعهد ابلیس دانستند. غربت را ای مردم! چگونه معنا می کنید؟ چه کسی خواهد فهمید که ستاره ای دور افتاده از کهکشان خویش،در تاریکیِ مطلقِ شبی جان کاه،چگونه جامِ تلخ را نوشیده است!جاده بازگشت به کهکشان،از عمقِ زهرآگین ترین خوشه های انگور می گذرد. آه! که این کهکشان،چه جاده جگر سوزی دارد؟!دیشب چگونه شبی بود؟ اینک که سپیده کاذب برآمده است؛ پسی آیا زین پس،هرگز سپیده ای سر خواهد زد،وقتی که آفتاب را به خاک سپرده ایم؟اندیشه های سرگردان،سرم را به یغما می برند. اینک،من تنها مانده ام در هجومِ سوارانی که از من می گذرند و نیمه شبان،به سمت خانه ای می تازند که چراغش همواره روشن بوده است. مردِ منتظر را حس می کنم و کوله باری که بر دوش گرفته است. جاده ای مفروش از ستارگان،پیش پایش گسترده می شود. بنوش مولا! وقتِ رفتن است،که هجرتی این گونه،تقدیر دیرین پدران و فرزندان توست.این واپسین نفس ها را پنجره ای بگشا،مولای من! که اینک،تمام بادهای مدینه،با شتاب به سویت می وزند،تا برای آخرین بار،عطرِ همیشه را از چهره مولای خویش برگیرند.می وزند،تا خنکایی باشند بر جگری که می سوزد و شرحه شرحه می شود.می وزند،تا پیکری غریب را بر دوشِ خویش تشییع کنند.خوب گوش کنید! بادهای وفادار،امشب ناله می کنند.این واپسین لحظه ها را پنجره ای بگشا،مولای من!بادهای مدینه،خاطرات کهن را در سرت می آشوبند.اینک،طعم زهرِ«جعده» را بر جگر پاره پاره حسن مجتبی علیه السلام،خوب می فهمی.خیانت،چه هُرمِ سوزانی دارد!شبِ کوفه،این بار از خراسان بر آمده است و بار دیگر،مردی دیگر در محاصره کوفیانِ همیشه.این جام،آبِ انگور نیست؛ اینک این تیغِ مذابِ ابن ملجم است که در این جام ریخته اند.آب انگور نیست؛ دشنه پسرِ«ذی الجوشن» است که در دستان مأمون زاده شده است.آب انگور نیست؛ خرمای زهرآلودِ زندانِ هارون الرّشید است.این سنّتِ دیرینی است؛ تا مدینه باشد،کوفه ای نیز خواهد بود.اینک اگر نیک بنگری،خواهی دید چشمانِ خیسِ زمین را و پنجره ای که هم چنان گشود مانده است. مردی لبخند می زند،گاهِ هجرتِ موعود است؛ چشم ها را می بندد و نوری که آرام و کشیده،از پنجره به سمت کهکشان جاری می شود

پی‌نوشت‌ها:

1. بلخی،ابوبکر عبدا... بن عمر بن محمّد بن داود واعظ(1350)،فضایل بلخ،ترجمه عبدا...بن محمّد بن حسین حسینی بلخی،تصحیح عبدالحی حبیبی،تهران،انتشارات بنیاد فرهنگ ایران.

2. جعفریان،رسول،(1380)،تاریخ تشیع در ایران از آغاز تا قرن دهم،قم،انصاریان.

3. حر،حسین(1383)،امام رضا و ایران،قم،دفتر نشر معارف اسلامی.

4. دوانی،علی،(1362)،مفاخر اسلام،تهران،امیرکبیر،جلد اول.

5. سحاب،ابوالقاسم(1334)،زندگی علی بن موسی الرّّضا،تهران،انتشارات کتب فروشی اسلامیه.

6. شیخ صدوق(1372)،عیون الاخبار الرّّضا،ترجمه حمیدرضا مستفیذو علی اکبر غفاری،نشر صدوق،تهران.

7. شیخ طوسی(1351)،الفهرست،به کوشش محمود رامیار،مشهد،چاپخانه‌ی دانشگاه مشهد.

8. شیخ طوسی،(1381 ق)،رجال،تحقیق سید محمّد صادق آل بحرالعلوم،نجف،مطبعه حیدریه.

9. شیخ طوسی،(1351)،رجال کشی(اختیارالمعرفه الرّّجال)،تصحیح مصطفوی،مشهد.

10. عالمی دامغانی،محمّد علی،(1371)،شاگردان مکتب ائمه علیه السّلام،بی جا،بی نا،ج2.

11. عطاردی،عزیزا...،(1381)،فرهنگ خراسان،مشهد،انتشارات آستان قدس.

12. عمادزاده،حسین،(1362)،زندگی حضرت امام رضا علیه السّلام،تهران.

13. قزوینی رازی،عبدالجلیل(1371ق)،النقض،تصحیح سیّدجلال الدّین حسینی ارموی،بی جا،بی نا.

14. قمی،حسن بن محمّد(1361)،تاریخ قم،ترجمه حسن بن علی بن حسن عبدالملک قمی،بکوشش سیّدجلال الدّین تهرانی،تهران،توس.

15. کمونه،سیدعبدالرّّزاق حسینی(1371)،آرامگاه های خاندان پیامبرع،ترجمه عبدالعلی صاحبی،مشهد،بنیادپژوهش های آستان قدس.

16. ماهوان،احمد،(1383)،تاریخ مشهد الرّّضا،مشهد،نشر ماهوان.

17. مدرّسی طباطبایی،سید حسین(1364)،قم نامه(مجموعه متون درباره‌ی قم،کتابخانه مرعشی.

18. منتظرالقائم،اصغر(1384)،تاریخ امامت،قم،نشر معارف،1384.

19. ولیان،عبدالعظیم،(1356)،آستان قدس رضوی دیروز امروز،مشهد،انتشارات آستان قدس.

20. گلبرگ،دی 1380،شماره 24،صفحه 80.

منابع:

پایگاه حوزه.

دایره المعارف تشیع،ج2.

http://amamreza.com

مجله هنر دينى،شماره 6.

http://www.hawzah.net

ماهنامه اشارات شماره 126.

گلبرگ،دی 1380،شماره 24.

سیّد حسن حرّ،امام رضا و ایران.

«ديوان خدا» نوشته نعيمه دوستدار.

«نگرشی بر حیات سیاسی امام رضا علیه السّلام»،سیاست روز،82/10/14.


برگشت
  • نظرات : 90
  • بازدید : 3 747
کاربر گرامی شما هنوز در وبسایت ثبت نام نکرده اید
ما از شما درخواست داریم ثبت نام کنید و با نام کاربری خود وارد شوید.