• Site Rules
  • Contact

 

مــوضوعـات ســایت
رهگیری ثبت نام ها
جدید ترین مطالب
پـنـل کــاربری
لینک دوستان
تاریخ : 18 فروردین 1395

تأثیر, پیروزی, انقلاب, اسلامی, ایران, منطقهباطن پاک، محلّ تابش انوار الهی است که چون بر قلب بتابد، بر زبان جاری شود و چون بر زبان جاری شود، سخن از جنس دیگر، در قالب دیگر و از جهان دیگر است. نور باطن، انعکاسی از انوار الهى است. درون ما هم رنگ‌هایی دارد که دیدن آن ها نیازمند نوری دیگر است تا عاشقانه ببیند و آن گونه بنویسد که می بیند ـ فاصله ای نبود بین دیده و دل ـ نور بیرونى از آفتاب و ستارگان و نور درونى از انعکاس اشعه انوار الهی و خداوندى است. نور خداوندى در عالم وجود، ضدّى ندارد از این جهت از نظرها پنهان است‏، چشم ما به درک او قادر نیست ولى او مى ‏تواند چشم ما را دریابد: «لاَّ تُدْرِکُهُ الأَبْصَارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الأَبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ: چشم ها او را نمى‏ بینند؛ ولى او همه چشم ها را مى ‏بیند و او بخشنده(انواع نعمت ها و با خبر از دقایق موجودات) و آگاه (از همه) چیز است.» او با همه موجودات جهان تفاوت دارد، زیرا پاره اى از آن ها هم مى بینند و هم دیده مى شوند مانند انسان ها، پاره اى نه مى بینند و نه دیده مى شوند، مانند صفات درونى ما، بعضى دیگر دیده مى شوند اما کسى را نمى بینند مانند جمادات، تنها کسى که دیده نمى شود، امّا همه چیز و همه کس را مى بیند ذات پاک او است.[انعام، آیهْ 103] انوار حکمت که از برکت تلاش خالصانه بر دل تابیده شود، بر قلم جاری می گردد، تا زنگار دیگر دل ها را هم با آب آن بشوید. با این حال، سال ها گذشت و اینك این منم. ناآشنایی از آن سوی نسبت های نسبی و سببی و این همه آویزان كه معلوم نیست بی هیچ نسبتی در دل و دیده و فكر و عمل، چگونه خود را به تو می آویزند و حظّ خود می برند و زحمت تو می دارند. نه؛ من نه با تو نسبت سبب و نسب دارم و نه میلی كه از تو آویزان شوم كه از این اتصال ها و اتصالی ها زخم ها خورده ام كه... بماند. نسبت من با تو از لابلای كلمات تو می آید و آیین تو كه راستی و درستی بود و صداقت و صراحت. تو برای من نه قابی هستی در پس خاك خوردگی طاقچه دلم و نه مینیاتوری از كلمات گزیده و بی جهت، كه در تعلق مادی این و آن معلق مانده باشد.

شهید سیّدمرتضی آوینی تو برای من سیّد شهیدان اهل قلمی و یادگاری هایت بهتر و بیشتر از هر كس و ناكسی گویا و جویای توست. تو را به نام شهادت و سینما می شناسم و عجبا از تو كه تو بودی آن چنان و این چنین خیلی دور و خیلی نزدیك. و اهل دل می دانند كه اگر جز این بود، تو نبودی آنچنان كه بودی و هستی و خواهی بود... تو به من و ما نشان دادی كه می توان در وادی حیرت و غفلت و ظلمت و دروغ گام نهاد و از مرز باریك میان كفر و ایمان گذشت و در سیطره بلامنازع فریب و نیرنگ، به تماشاگه راز بار یافت و به شهادت ایمان و یقین نشانگر خدا و آسمان شد. تو مصداق بارز ظهور ناب شهاب ثاقب در پرده پنداری شدی كه دریدی به مدد مجاهدت و شهامت و شهادت. و سینما میدانی شد برای اعتمادبه نفس دوباره ایمان و تو راز هویدای آن بودی. باری؛ فقر كلمات در ارائه تصویری از تو بارزترین تصور از ماهیت دنیاست در مصاف با دل و اهلش. تو با همان قلم كه «فتح خون» را نوشتی، «سرگیجه» را ستایش كردی و از «انفجار اطلاعات» گفتی و از غفلت فراگیر امروز و آدمیانش.
اینك اما جای خالی تو در میان ما و سینما و شهادت، مثل ماهی در محاق یا خورشیدی در پس ابراندودی تلخ و تیره دی، زجری است غمبار حرمانی تلنبار شده در میانه روزمرگی و روی و ریا و حرافی و... جای خالی عشق و رنگ آبی اش! یا بگذار این طور بگویم كه در میان آدمیانی كه به درد بی دردی مبتلا و مشغول آموزش گام به گام خنثی گری و بی تفاوتی و آسودگی اند چه دریغ آلود و حسرت بار است خاطره ستیزندگی و صراحت و صداقت تو كه این زمان و زمانه تشنه قطره ای از آن دریاست كه تو بودی.


زندگی نامه شهید سیّدمرتضی آوینی
از ورای, خاك, خاطره شهید سیّدمرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولّد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطه‌ی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانش‌جوی معماری وارد دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر می‌سرود داستان و مقاله می‌نوشت و نقاشی می‌کرد تحصیلات دانشگاهی‌اش را نیز در رشته‌ای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورت‌های انقلاب به فیلم‌سازی پرداخت:  "حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده‌ی هنرهای زیبا هستم اما کاری را که اکنون انجام می‌دهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است بنده با یقین کامل می‌گویم که تخصص حقیقی در سایه‌ی تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر قبل از انقلاب بنده فیلم نمی‌ساخته‌ام اگرچه با سینما آشنایی داشته‌ام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است... با شروع انقلاب تمام نوشته‌های خویش را -  اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های کوتاه، اشعار و... -  در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم... سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آن چه که انسان می‌نویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست همه‌ی هنرها این چنین هستند کسی هم که فیلم می‌سازد اثر تراوشات درونی خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آن‌گاه این خداست که در آثار او جلوه‌گر می‌شود حقیر این چنین ادعایی ندارم ولی سعیم بر این بوده است."
شهید سیّدمرتضی آوینی فیلم‌سازی را در اوایل پیروزی انقلاب با ساختن چند مجموعه درباره‌ی غائله‌ی گنبد (مجموعه‌ی شش روز در ترکمن صحرا)، سیل خوزستان و ظلم خوانین (مجموعه‌ی مستند خان گزیده‌ها) آغاز کرد. "با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58 به...

 

20 فروردین شهادت هنرمند بسیجی  شهید سیّدمرتضی آوینی
هیچ کس توقّع نداشت آقا عرض ارادت كنند: بعد از شهادت هم كه هیچ کس توقع نداشت برای آن قصه، آقا عرض ارادت کنند و خودشان برای تشییع جنازه بیایند. این هم از نوادر است که آقا برای تشییع جنازه تشریف بیاورند. مثلاً سر قصه صیاد شیرازی و حاج حسن مقدم تهرانی «رحمة‌الله‌علیهما» آمدند. سر قصه آسیدمرتضی هم آقا به حوزه هنری تشریف آوردند و قیامت و کربلایی در آنجا شد. متفکّر و هنرمند فرزانه، شهید سیّدمرتضی آوینی، به سال 1326 شمسی در جوار حرم پربرکت سیّدالکریم حضرت عبدالعظیم حسنی، در شهر ری دیده به جهان گشود. پس از پشت سر گذاشتن تحصیلات ابتدایی و دبیرستان وارد دانشگاه شد و در سال 1354 در رشته معماری، در مقطع فوق لیسانس فارغ التحصیل شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در سال 1358 وارد جهاد سازندگی می شود و از اوایل سال 1359 فیلم سازی و تهیه برنامه های تلویزیونی را در گروه جهاد صدا و سیما آغاز می کند. با شروع جنگ تحمیلی، به جبهه می رود و با تهیه برنامه های ارزش مند، رشادت های رزمندگان اسلام را به تصویر می کشد. در سال 1370 مسؤولیت واحد تلویزیونی حوزه هنری و همین طور سردبیری مجله ادبی و هنری سوره را بر عهده می گیرد. وی در بهمن ماه سال 1371 بر پی تأکید مقام معظم رهبری، ساختِ سِری جدید روایت فتح را آغاز کرد و در پایان 20 فروردین سال 1372، به هنگام فیلم برداری در منطقه عملیاتی فکّه، بر اثر برخورد با مین به همراه یکی از دوستانش به شهادت می رسد. بعد از شهادت ایشان نسبت جدیدی بین ما برقرار شد. مرتضی خودش در یکی از مقاله هایی که بعد از رحلت امام نوشت، جمله ای دارد نزدیک به این مضمون «ایشان از دنیا رفتند و حالا بار تکلیف بر دوش ماست.» پیش از این دستم را گرفته بود و مرا به بهشت می برد. نه به زور، میل باطنی هم بود. من سنگینی بار را خیلی احساس نمی کردم؛ همه چیز راحت تر اتفاق می افتاد ولی بعد از شهادت مرتضی، من باید دوباره شروع می کردم. مثل یک تولد دوباره. خیلی خدا را شکر می کنم. برای یک انسان چه موهبتی بالاتر از اینکه هم فرصت زندگی با انسانی را داشته باشد که قبله همه خواسته هایش است و هر چه از زندگی می خواهد در او می بیند و هم فرصت تأمل و تفکر در وجود این انسان و زندگی را پیدا کند. حقیقت وجود شهید آوینی، حقیقتی است که در زندگی ما وجود دارد. از خدا می خواهم که با چشم های ایشان دنیا را ببینم.همسرش این جملات را می گوید؛ همسری که وقتی خبر شهادت مرتضایش را شنید، صبورانه بچه ها را از مدرسه آورد، دستشان را گرفت و گفت« بابا هست. همیشه هست، اما ما نمی بینیمش!» و بچه ها غم نبودن پدر را حس نکردند که بابا برای آنها همیشه بوده و هست.[1]

 

راوی قصه های فتح
«شاید جنگ پایان یافته باشد، اما مبارزه پایان نخواهد یافت و زنهار! این غفلتی که من و تو را در خود گرفته است، ظلمات قیامت...

 

آخرين جمله ‏هاي سیّدمرتضی آوینی قبل از شهادت...
حالا تصورش را بکنید که داریم این ها را در برانکارد می‌آوریم. من عقب برانکارد سیّد را گرفته بودم. پا از مویرگ‌ها جدا شده بود و سه چهار بار پا زیر پایم افتاد و روی زمین کشیده شد. بی‌شباهت به صحنه‌ي شهادت آقا اباالفضل العباس سلام الله علیه نبود که می‌گفتند به پا ضربه زدند و پا از روی اسب کشیده می‌شد. دیدم دارم اذیت می‌شوم و پا را که کشیده می‌شد، برداشتم و روی سینه‌اش گذاشتم. گفت: «چه کار می‌کنی؟ ولش کن». در این حال و هوا شروع کرد مادرش را صدا زدن: «یا فاطمه زهرا سلام الله علیها! یا فاطمه زهراسلام الله علیها! یا فاطمه زهرا(س)!» بعد سه مرتبه این دعا را کرد: «اللهم اجعل مماتی شهادتاً فی سبیلک»، «اللهم اجعل مماتی شهادتاً فی سبیلک»، «اللهم...» من دیدم خونریزی که شدید شده است، او دارد بی‌قرار می‌شود. برانکارد هم کوچک بود و هی سرش بیرون می‌افتاد و نمی‌تواند نفس بکشد و هی سرش را بلند می‌کند که یک جوری از این وضعیت خلاص شود. ما هم حواس‌مان نیست و داریم سعی می‌کنیم با این برانکارد در پیتی که درست کرده‌ایم زودتر آنها را به جایی برسانیم. یک جا دیگر نتوانست تحمل کند، سرش را آورد بالا و گفت: «خدایا! همه گناهانم را ببخش و مرا شهید کن». این آخرین ذکر سید است و بعد از آن به اغما رفت.

پی نوشت:

  • [1]. ماهنامه خانه خوبان، شماره 8، ص9.(روزها و رازها /اصغر عرفان)
  • [2]. اشارات، فروردین 1382، شماره 47، شهادت هنرمند بسیجی شهید سیّدمرتضی آوینی(نزهت بادی ، علی خیری، حمیده رضایی، مهدی میچانی فراهانی و صغری باقری)
  • [3]. گلبرگ، فروردین 1383، شماره 49، سیّد شهیدان اهل قلم(شهادت شهید سیّدمرتضی آوینی)

منابع:

  1. از ورای خاك و خاطره ...
  2. ماهنامه خانه خوبان، شماره 8
  3. اشارات، فروردین 1382، شماره 47
  4. سایت جامع فرهنگی مذهبی شهید سیّدمرتضی آوینی(محمّدرضا محقّق)
  5. فرهنگ قرآن، مرکز فرهنگ و معارف قرآن، برگرفته از مقاله «آگاهی از چشم‌ها»
  6. گلبرگ، فروردین 1383، شماره 49، سیّد شهیدان اهل قلم(شهادت شهید سیّدمرتضی آوینی)



برگشت
  • نظرات : 0
  • بازدید : 297
کاربر گرامی شما هنوز در وبسایت ثبت نام نکرده اید
ما از شما درخواست داریم ثبت نام کنید و با نام کاربری خود وارد شوید.