• Site Rules
  • Contact

 

مــوضوعـات ســایت
رهگیری ثبت نام ها
جدید ترین مطالب
پـنـل کــاربری
لینک دوستان

من  يك انسانم،آب، باد، خاك و آتش را با خود به همراه دارم، من در خاك آرام مي‌گيرم، با آب سبز مي‌شوم،آتش مرا برانگيخته مي‌كند و باد مرا به حركت در مي‌آورد ….

خاك

اين‌جا همه‌چيز خاكي است، اين‌جا همه از خاك سخن مي‌گويند، حتي بعضي برق خاك، چشم‌هايشان را كور مي‌كند، پا مي‌گذارند روي خاك، خاكي كه متعلق به خودشان نيست، اين‌جا همه‌ي دست‌‌نشانده‌ها با يك وجب خاك تطميع مي‌شوند. از خاك جوانه‌هايي بيرون مي‌زند كه خونين است. اين‌جا به‌خاطر چند متر خاك، آدمي را در خاك و خون مي‌غلتانند. اين‌جا همه‌ي هستي‌ات مشتي خاك است، همه فراموش كرده‌اند كه خوابگاه آخر مشتي خاك است. مگر كسي به خوابگاه آخر هم فكر مي‌كند؟ تنها خاك گورهاست كه مهجور و سرد مانده و مي‌گويند مي‌خواهند آن خاك را هم نرم كنند. شايد به درد بالا رفتن برجي بخورد.منم از خاكم، من از نسل پدر خاكم. وقتي اولين انسان قدم به اين سيّاره گذاشت، پاهايش را خاك نوازش كرد؛ خاكي نرم و حاصل‌خيز. دعا كرده‌ كاش دل همه‌ي آدم‌ها، تمام نسل‌هايي كه بعد از او خواهند آمد، به پربركتي و غناي اين خاك باشد. دعا كرد كاش دل‌هاشان به نرمي اين خاك باشد و با مشتي آب، انعطاف‌پذير و پذيراي اشكال مختلف باشد. آفتاب و آب را به اميد رويشي سبز طاقت بياورند. اولين آدم وقتي اولين قدم‌هاي بهشتي‌اش را روي اين كره‌ي خاكي مي‌گذاشت، اميد‌وار بود، مشتي خاك در سينه پنهان داشت، گنجينه‌اش بود، راز سبز آفرينش بود كه مي‌خواست آن را در سينه‌هاي بعدي به امانت بگذارد. آن خاك، بوي بهشت مي‌داد…
 آب

وقتي اولين قطرات باران به روي زمين نازل مي‌شدند، هيچ‌وقت تصور نمي‌كردند روزي حتي از آن‌ها هم مصنوعي‌اش ساخته بشود. هيچ وقت تصور نمي‌كردند روزي از آن‌ها سدي خواهند ساخت مقابل دل‌هاي تشنه و هيچ فكر نمي‌كردند ممكن است روزي بشود از لب دريا تشنه باز گشت. آب پيام‌آور رويش بود، راز سبز آفرينش بود، مكمل خاك بود، بايد پيام خود را در گوش خاك مي‌گفت: «من آبم، من دوست دارم مايه‌ي سبزي و طراوت دل‌هاي زنگار گرفته باشم. من به همه‌ي آدم‌ها، سبز كردن را ياد خواهم داد»، اما آب هيچ وقت گمان نمي‌كرد روزي لباني خشك و چشم‌هايي مملو از التماس را به خود ببيند، هيچ‌وقت فكر نمي‌كرد واژه‌هايي چون كم‌آبي، خشك‌سالي و قحطي آب ساخته بشود.خدا گفت: «توبه كنيد، توبه گناهانتان را همانند برگ از درخت مي‌ريزد». خدا دلش مي‌خواست همه توبه كنند تا باران مهرباني‌اش را هميشه‌ي هميشه بر دل‌هاشان بباراند. باران هيچ خيال نمي‌كرد روزي فرو ريختن قطرات اشك را به باريدن باران تشبيه كنند، چون آب مايه‌ي سرور و شادماني است و ريختن اشك، از سر غم و بدبختي كه از دلي دردمند فرو چكيده است.نه خاك و نه آب هيچ‌وقت فكر نمي‌كردند روزي نيروي اتحاد ابدي‌شان باعث ساخته شدن بتي بشود، بتي از جنس خاك و آب در دل هر كدام از آدم‌ها. خاك و آب فكر مي‌كردند همه صدايشان را مي‌شنوند كه مي‌گويند: «ما از جنس خالقيم! ذره‌اي، قطره‌اي از الطاف خداوندي به آدم‌ها، به زمين ….» .كار آب شستن و پاك كردن است، اما واي به روزي كه آب نيز چون دل‌هاي فاسد، آلوده و تيره بشود!

 آتش

عشق به سوختن دارم، اصلاً من را براي سوخته شدن ساخته‌اند. من جهنم سوزان نيستم، من شعله‌هاي سركش وسط جنگلي سبز نيستم كه بسوزانم و بي‌رحمانه و مغرور پيش بروم. من يك دلم؛ دلي بزرگ در سينه‌اي كوچك، دلي كه مي‌سوزد و مي‌تپد. من خاك نيستم كه برويانم و آب نيستم كه آتش را فرو بنشانم، اما كار من نيز چون آن‌ها سبز كردن و روياندن است.مرا با سبزكنندگي خاك كاري نيست؛ من با شادي آب همراه نيستم، نام من آتش است، مي‌سوزانم اما نابود نمي‌كنم، مي‌سازم، بزرگ مي‌كنم. تنها ميوه‌هاي برآمده از دل خاك و آب چشمه‌سار نيست كه باعث رشد آدم‌ها مي‌شود، آتش هم اگر نباشد كه گرم كند و گُر بگيراند دلي را، هيچ‌كس رشد نخواهد كرد.پيام من درد است. پيام‌آور من شعله‌هاي دردناك فراق است. وقتي شعله‌هاي فراق تا آسمان زبانه كشيد، آدمي به اندازه‌ي يك وجب رشد خواهد كرد. آن‌وقت من بيشتر شعله مي‌كشم، داغ‌تر مي‌شوم، كار را به‌جايي مي‌رسانم كه آن آدم اگر وصال را در بودن آتش سخت دوزخ بداند، با دستان گشاده به آغوش آتش برود. من ابراهيم مي‌سازم و ابراهيم گلستان.آتش اما هميشه سوزان نيست، بعضي وقت‌ها سرد است، بعضي وقت‌ها آن‌قدر دور و سرد مي‌شوم كه ديده نمي‌شوم و وقتي آخرين شعله‌هاي من از دلي رخت بست، وقتي حتي كورسوي شمعي در دلي باقي نماند، ديگر هيچ اميدي به سرسبزي و رويش دوباره‌ي آن دل نيست. آن وقت است كه خاك هم سرد مي‌شود، آب هم يخ مي‌زند. واي بر دلي كه يخ بزند! واي بر دلي كه سرد شود!ابليس از جنس من نيست، من بدكار و شيطان نيستم، من نيز خاكم، خاكي در بستري متفاوت، من هم دلم مي‌خواست در مقابل خاك به سجده بيفتم و وقتي اولين انسان پا به روي زمين گذاشت، من هم همراهش بودم و دل من نيز چون خاك مي‌لرزيد. شعله‌ي كوچك لرزاني بودم. هيچ فكر نمي‌كردم روزي كارم بشود خاكستر كردن، سوزاندن بوته‌هاي سبز، در برگرفتن در خانه‌اي كه دانه‌هاي عشق در آن جوانه زده است.

 باد
 اولين ترانه‌ي دنيا روزي سروده شد كه من با آب، هم‌نوا شدم. من اولين ذرّات باران را به رقص درآوردم، ميان شاخه‌هاي درختان پيچيدم و در گوش‌شان زمزمه كردم، زمزمه‌هايي از جنس نور، از جنس شور. آب چون خاك ساكن بود، من به وجدش آوردم، آن‌قدر از اين‌سو به آن‌سو دامن كشيدم كه پرندگان نيز با من هم‌نوا شدند.كار من زنده كردن دل‌هاي مُرده است، دل‌هايي كه نيمه‌ي راه مانده‌اند و بيش از اين توان رفتن ندارند. من جلويشان حركت مي‌كنم و دل‌هايشان را به تپش در مي‌آورم، گاهي دست‌هاي سردشان را مي‌گيرم و مسير را نشان‌شان مي‌دهم، گاهي هم ابرها را به هم مي‌كوبانم، اين اعتراض من است، اعتراض به همه‌ي دل‌هاي مرداب مانده‌اي كه فراموش كرده‌اند آب بايد جريان داشته باشد، خاك بايد شسته شود و پيش رود تا آدمي در مسير زندگي خويش قرار بگيرد.گاه سوز دلي را خاموش مي‌كنم و گاه آن را شعله‌ورتر مي‌كنم. كار من تغيير و تحول است، صبح تا شب كار من تغيير دادن در طبيعت است تا بلكه اين همه تحوّل را چشمي ببيند و دلي بخواهد. من يك نشانه‌ام؛ دستان نوازش‌گر خدا به روي دل آدم‌ها. گاه آرام روي صورت‌شان حركت مي‌كنم و گاه مي‌غُرّم و مي‌توفم، خانه‌ها را از جا مي‌كَنم تا بگويم: «اين است عاقبت خانه‌هاي مقاوم شما! مواظب باشيد دل‌هايتان اين‌چنين سُست نباشد! آن‌قدر محكم باشيد كه هيچ توفاني نتواند دل شما را به لرزه بيندازد …»من نيز همراه اولين انسان بودم، توي رگ‌ها و مويرگ‌هايش مي‌گشتم و او را به حركت مي‌انداختم، قلبش را مي‌فشردم و به تپش در مي‌آوردم، نسيم بازيگوشي بودم كه اين‌سو و آن‌سوي طبيعت مي‌گشتم و ترانه‌هاي سرشار از عشق‌شان را از بر مي‌كردم و در گوش اولين انسان مي‌خواندم: من بادم و به اراده‌ي پروردگارم حركت مي‌دهم و جا‌به‌جا مي‌كنم.
هاجر زمانی

برگشت
  • نظرات : 0
  • بازدید : 61
کاربر گرامی شما هنوز در وبسایت ثبت نام نکرده اید
ما از شما درخواست داریم ثبت نام کنید و با نام کاربری خود وارد شوید.